|
Honest SPUNK news
| ||
|
|
سلام دوستان عزیز. شاید این آخرین باری باشد که از دستانم کمک میگیرم تا مطالبی را برای شما بنویسم. نمیدانم که ماه آینده هم میتوانم دوباره بنویسم یا نه؟ اما وظیفه خود دانستم که از تمام دوستانی که تا امروز خیلی بفکر من بودند و به وبلاگم سر میزدند تشکر ویژه ای داشته باشم وبه آنها بگویم بدرود. بدرود...! بدرود من به آسمانیست که دستان پر مهرش زندگی را برایم شیرین می نمود. بدرود من به دریاییست که با طوفان رفاقتش وجودم را آرام می کرد. بدرود من شایسته خاطرات تلخ و شیرینی است که زندگی را بر روی انگشتانش به راحتی چرخاند. بدرودم را نثار گل ها و پروانه هایی خواهم کرد که در یکایک مشکلات زندگیم به من آرامشی افزون دادند. بدرودم را به نارفیقانی خواهم گفت که بهترین های زندگی را برای خود خواهند خواست و به راحتی همه را کنار خواهند زد. وهمچنین به دوستان و رفیقانی بدرود خواهم گفت که در همه لحظات زندگیم کنارم بودند. و آخرین بدرودم را به آرزوهایی خواهم گفت که در این مدت کوتاه برآورده نشد. ای پاییز زیبا سلام.
اگر اجازه بدین میخوام چندتا تشکر از دوستانی بکنم که در این مدت حسابی منو شرمنده کردند و کلی کمک حالم شدند. (آقاحسام<پسر عموم>_ آقا حسین و آقا محمد <پسر داییم>_ آقا علیرضا داداشی نابغه_ آذین خانم) و دیگر دوستانی که همیشه به من سر میزدند. همگی موفق باشین. بدرود. [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 17:4 ] [ sadegh ]
ديگر وقت آن است كه موج به ساحل زند. وقت آن است كه گل را در بيابان نظاره كنيم. ديگر وقت آن رسيده كه پرندگان مانند نقطه اي در آسمان چرخي بزنند. وقت آن است كه خود را در قفس دنيا آزاد كنيم. وقت آن است كه با سنگ همدردي شيشه نا اميدي را بشكنيم. وقت آن است كه ديگر قايق بي كسي را در اقيانوس باهم بودن غرق كنيم. شايد ديگر وقت آن رسيده كه آرزوهايمان را بر دوش قاصدك بگذاريم. وقت آن است كه از باد بخواهيم كه قاصدك آرزوهايمان را تا آسمان هدايت كند. وقت آن كه زندگي را با چشم خود ببينيم. شايد خود سزاور اين زندگي ناخوش آيند هستيم. و اكنون در گوش دنيا خواهم خواند تا شايد يك نفر آگاه شود: زندگي خواهم كرد تا زندگي را ببينم نه آنكه ز هر سپيد دشتي شاخه گلي بچينم زندگي خواهم كرد تا به آرزوي خود رسم نه آنكه دنيا را ويران كنم تا به کوی خود رسم زندگي خواهم كرد كه چون زنده ام [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 15:50 ] [ sadegh ]
چند روز است كه در وجودم احساس عجيبي دارم. شب و روز را به يك رنگ نظاره ميكنم. درياي خروشان وجودم آرام شده است. ديگر باران را به شكل باران نميبينم. در خيالم يك دشت بزرگ را ميبينم دشتي كه در قلبش گويي يك درخت تنها نهفته است. از دشت پرسيدم در آرزوي كسي هستي؟ خنده اي كردم و به او گفتم: درخت را چه توان به حركت؟ او هم با لبخندي جواب داد: من به استقبال او ميروم. من زماني سراسر زيبايي بودم. ولي هيچ يك از نزديكانم به فكرم نبودند. ولي قاصدك هميشه از يك درخت برايم خبر مي آورد و برايم زمزمه ميكرد: براي ديدنت روزشماري ميكند ولي افسوس كه توان حركت را ندارد. دشت گفت: من هم همه را از وجودم بيرون كردم و آماده شده ام به ديارش بروم. كمي ديگر با دشت به صحبت نشستم. ولي يادم است كه قناري سخني را يرايم بازگو كرد.! اسم تو در كنار اسم ديگر نوشته شده است. همينطور در فكر سخنان دشت و قناري بودم. ناگه بر روي دوشم قاصدكي نشت. گويي از راه دور آمده بود. به ياد حرف درخت افتادم. تپش قلبم افزون شد. قاصدك لب باز كرد و در گوشم گفت: يك نفر شب و روزش را به ياد تو سپري ميكند. من هم به قاصدك اسمش را گفتم و از او پرسيدم: آيا همان است. قاصدك تعجب كرد وبعد چند لحظه با خنده جوابم را داد: پس تو هم به فكرش نشسته اي؟ و بعد به سرعت رفت. من دوباره به ياد حرفهاي درخت افتادم. و اكنون آماده ام كه به سراغش بروم. [ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 15:44 ] [ sadegh ]
زندگی را برای یک لحظه و یک لحظه را برای زندگی دوست دارم. و آن لحظه زمانیست که چشمانم روشنایی چشمانت را میبیند. ودر خلعه تاریکی وجودم شمعی روشن خواهد شد. واین شمع تا زمانی در وجودم روشن خواهد ماند که روشنایی بی پایان چشمانت را از من نگیری. در حرکت سریع شب و روز دیدن همیشگی چشمانت سخت است. پس برای یک لحظه بر من لبخندی بزن تا شب و روز لحظه لبخندت را به یادم آورند. اما افسوس که بیداری چشمانم همیشکی نیست. پس برای لحظه ای دستانت را بر دستانم بده تا گرمای دستانت همیشه یادگار لحظه های خوش باشد. اما باز هم حسرتی در وجودم هست. حسرتی که با بیانش به ابر از غصه زیاد به حال من بارید. آرام آرام به کوه گفتم ولی او هم متلاشی شد. نمیدانم تا چه اندازه برایت ارزش دارم. اما دیدن چشمانت و لبخند لبانت و گرفتن دستانت حسرتم را از بین نمی برد. حسرتی که نمیدانم کی به پایان خواهد رسید. وآن جای خالی توست که در کنارم حس میکنم. حسرتی که با دیدن پرواز پرستوها در فراز آسمان و سکوت معنادار دریا و موسیقیه زیبای بلبل و رقص بی نظیر قاصدک و نوازش باد افزون میگردد. حال میخواهم حسرتم را برای کسی بگویم که تا حال حرفی به آن نزده ام. ولی ای کاش که از نخست قفل صندوق قلبم را پیش او میبردم که او کلید تمام قفل دلهای جهان را داراست. خداوندا میدانم که تو با شنیدن حسرتم نه تنها از پای نمی افتی بلکه دست مرا هم میگیری. پس در یک جمله از تو میخواهم که مرا به آرزویم برسانی. [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 13:10 ] [ sadegh ]
گریه نکن زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه شاید اگه همش بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 16:0 ] [ sadegh ]
اينم يه شعر ديگه البته ايندفعه براي آقا حسام (پسر عموم) گذاشتم. چون از اين شعر خيلي خوشش مياد. (از سياوش قميشي)
فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟ فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم ! چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه ! فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت! میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی ! تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم!
[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 14:0 ] [ sadegh ]
اين يكي از آهنگهاييه كه خيلي ازش خوشم مياد (از ابي)
کی اشکاتو پاک می کنه شبها که غصه داری دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری شونه ی کی مرحم هق هقت می شه دوباره از کی بهونه می گیری شبهای بی ستــاره برگ ریزونای پا ییز کی چشم برات نشـــسته از جلو پات جمع می کنه برگهای زرد و خسته کی منتظر می مونه حتی شبهای یلــــــــــــــدا تا خنده رو لبهات بیاد شب بزسه به فـــــــــردا کی از سرود بارون قصه برات می ســــــازه از عاشقی می خونه وقتی که شــــــــب درازه کی از ستاره بارون چشم هاشو هم می ذاره نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیــــــــــــاره
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 16:15 ] [ sadegh ]
چرا...؟
چرا اكثر انسانها فكر ميكنند كه آرزو فقط يك خيال در ذهن انسانهاست؟ چرا آنها فكر ميكنند كه عشق دروغ است و اصلا وجود ندارد؟ چرا زندگي را در شعاي خود ميبينند؟ چرا نااميدانه به زندگي نگاه ميكنند؟ چرا احساس غرور و خودخواهي ميكنند؟ چرا خود را بالانر از ديگران ميبينند؟ چرا به فكر كمك به ديگران نيستند؟ چرا زندگي را با يك عينك ميبينند؟ چرا خيلي راحت دل ديگران را ميشكنند؟ چرا لحظه اي دراين فكر نيستند كه ممكن است كسي در انتظارش نشسته باشد؟ چرا خيلي راحت از ديگران ميگذرند؟(حتي كساني كه واقعا دوستش دارند) و هزاران چرا ديگر؟؟؟ آيا تا زماني كه ما زنده ايم اين انسانها وجود دارند؟ آيا ميشود زماني را ديد كه اين انسانها همه را به خوبي درك كنند؟ آيا روزي را ميشود ديد كه خاطراتمان همه به يادماندني و خوش باشد؟ كسي نميداند كه اين انسانها چه تفكري دارند و به دنبال چه هدفي اند؟ ولي به اين اميد زنده ميمانيم كه شايد روزي جهاني را ببينيم كه سراسر عشق و محبت بين انسانها باشد. و انسانها به راحتي يكديگر را ببخشند و به فكر انتقام نباشند. ولي تمام اين اميد و آرزوها زماني به واقعيت تبديل ميشوند كه شونه ي من براي تو و شونه ي تو براي من باشد و پشت به پشت هم حركت كنيم و در غم و شادي كنار هم بايستيم. پس دستتو بده به من تا در كنار هم از امروز براي رسيدن به آرزوهايمان تلاش كنيم. [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 16:4 ] [ sadegh ]
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 12:58 ] [ sadegh ]
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 12:51 ] [ sadegh ]
|
Pichak go Up |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||